آنه شرلی با موهای قرمز
قسمت پنجاهم، آخرین برنامه: آشتی برای همیشه

صدای ناقوس کلیسا در قبرستان پیچیده بود. آنه و ماریلا سر خاک متیو
ایستاده بودن که به درخواست ماریلا، حرکت کردن و رفتن. از وقتی این خبر،
که آنه بورس تحصیلی رو رد کرده به گوش همه رسید، حرف و حدیثها شروع شد.
اونایی که از حال و روز ماریلا خبر نداشتن، پیشداوری کرده، و به سلامت
عقلی آنه شک کرده بودن. هر کس که به آنه می‌رسید از این وضعیت نگران و
متعجب بود. همه به هر نحوی سعی میکردن آنه رو آگاه کنن مثل دوستاش، پدر
روحانی و... البته جای تعجب هم داشت. تنها دختری که توی أونلی موفق شده
بورس تحصیلی به اون مهمی رو ببره، آنه بود که حالا دست رد بهش زده و این
موضوع مهمترین سؤال أونلی شده بود. فقط خانم آلن بود که در این باره
منطقی بود چون وقتی دلیل این تصمیم رو شنید، آنه رو حتی بیشتر از قبل
تحسین کرد. آنه و خانم آلن توی کلیسا تنها بودن و راحت میشد دلیل این
تصمیم رو گفت، با اطمینان از اینکه کسی با خبر نمیشه. بالاخره خانم آلن
یه فرقهایی با خانم لیند داره. این چند روز، غروب که میشد، ماریلا و آنه
جلوی در خونه می‌نشستن و از غروب دل انگیز همراه با عطر گلها لذت
می‌بردن. سکوت حکمفرما بود و هر دو ترجیح میدادن چیزی نگن تا اینکه
ماریلا گفت:

-نعنا...

-چی؟

-نعنا. عجب بوی تندی داره... من قبلا از این بوی تند خوشم نمیومد.

آنه خانم لیند رو دید که داره به این طرف میاد. بی‌اختیار گفت: "آه...
خانم ریچل لیند چاق داره میاد."

-آدم که هر چیزی رو نباید به زبون بیاره آنه. این درست نیست.

خانم لیند اومد و گفت: "بازم که جلوی در خونه نشستین! مثل اینکه جزء
عادتهای روزانه شما شده." ماریلا گفت: "چطور مگه؟ حتما باید عصرها همش
توی آشپزخونه باشیم؟" بعد از اینکه خانم لیند کنار اونا نشست، از چاقی
خودش شکایت کرد. آدم یه لحظه فکر میکنه حرف آنه رو شنیده و به روی خودش
نیاورده. ریچل از اینکه آنه بورس تحصیلی رو نخواسته خیلی هم خوشحال بود.
میگفت درس خوندن بسه و باید بچسبی به خونه داری. تا کی میخوای ذهنت رو از
حساب و هندسه و لاتین پر کنی؟ البته به نظر من خانم لیند، هم صحبت تازه
میخواسته. آنه هم جواب خوبی بهش داد: "من با شما هم عقیده نیستم برای
همین هر روز مغزم رو با لاتین و درسهای دیگه پر میکنم تا بیشتر پر بشه.
من می‌تونم هم کار خونه بکنم، هم درس بخونم. تنها مشکلی که دارم اینه که
نمیدونم چطور میشه یه زن دانشمند شد." ماریلا گفت: "آنه کوتاه بیا."

-نه، جدی میگم ماریلا. شبهای زمستون خیلی طولانیه. من میخوام از این
فرصتهای طلایی طبیعت استفاده کنم و درس بخونم.

خانم لیند ترجیح داد مسیر بحث رو عوض کنه و بره سر اصل موضوع. یعنی اینکه
مدرسه أونلی آنه رو برای معلم شدن انتخاب کرده.

-این غیرممکنه خانم لیند. اونا این قول رو به گیلبرت دادن.

ریچل تعریف کرد که وقتی گیلبرت از تصمیم آنه با خبر شد، با مدیر آموزش و
پرورش صحبت کرد و درخواستش رو پس گرفت تا به جایی در وایت سندز بره.

خانم لیند اینطور ادامه داد که گیلبرت این کار رو کرده تا یه دختر تنها
نخواد با کالسکه مدام به کارمودی بره و بیاد و مادرش رو تنها بذاره. با
اینکه خانواده‌اش وضع مالی درست و حسابی ندارن، اون الان باید یه اتاق در
وایت سندز اجازه کنه در صورتی که می‌تونست این پول رو پس انداز کنه. ولی
این کار رو شرافتمندانه ندید. برای همین این فداکاری رو کرد. اگه تو کار
در مدرسه أونلی رو قبول نکنی، برای فداکاری اون ارزشی قائل نشدی. با
شنیدن ادامه حرفهای خانم لیند، معلوم شد این فداکاری دلایل دیگه هم
داشته. مادر گیلبرت از آنه خوشش اومده و میخواد آنه عروسش بشه. خانم ریچل
به آنه تأکید کرد تصمیم عجولانه نگیره و گذشته‌ها رو بریزه دور. از
اونجایی که هیچ چیز از دید خانم ریچل دور نمی‌مونه، به خونه باری‌ها
اشاره کرد و گفت: "اون دیگه چیه مثل اینکه از خونه باری‌ها یه چیزی داره
چشمک میزنه." ماریلا جواب داد: "این رمز آنه و دیاناست."

-معنیش چیه؟

آنه گفت: "این یعنی اینکه من باید برم پیش اون. این علامتیه که از زمان
آشناییمون قرارش رو گذاشتیم. من میرم یه سر بهش بزنم.

-آنه لطف کن به خاطر منم که شده زیاد اونجا نمون.

همینطور که می‌دوید گفت: "باشه."

در حقیقت خانم ژوزفین باری میخواست آنه رو ببینه و درباره این تصمیم
باهاش حرف بزنه. دیانا هم میخواست مطمئن بشه تصمیم آنه همین بوده یا نه.
آنه از دیدن خانم باری خیلی متعجب شد و استقبال گرمی داشتن.

-من از دیانا همه چیز رو شنیدم. خیلی جا خوردم. بچه جون مگه عقلت رو از
دست دادی؟ فکر میکردم تو خیلی باهوش و عاقلی.

عمه ژوزفین اینقدر صریح صحبت کرد که آنه یه لحظه نفهمید درباره چی صحبت
میکنه. عمه ژوزفین ادامه داد: "اگه کالج کوئین برات دردسر داشته بهت حق
میدم ولی چی باعث شد بورس تحصیلی إوری رو مثل یه کاغذ، مچاله کنی و
بندازیش دور؟"

حتی مادر دیانا هم نتونست خیال عمه ژوزفین رو راحت کنه.

-آنه، تو می‌تونستی بدون اینکه پولی بدی به کالج ردموند بری و برای خودت
اعتباری کسب کنی. به نظر من این کار نسنجیده‌ای هست و ممکنه تا آخر عمر
پشیمون بشی.

دیانا هم حرفهای عمه رو تأیید کرد: "درسته آنه. همه افتخار میکردیم که یه
نفر از أونلی برنده بورس تحصیلی إوری شده ولی با این تصمیم، به قول معروف
خورد توی ذوقمون."

-نکنه کسی مجبورت کرده؟ ماریلا ازت خواسته؟

عمه ژوزفین دیگه کاملا آنه رو به رگبار سؤال گرفته بود و کاری هم از دست
مادر دیانا بر نمی‌اومد چون اصلا به کسی مهلت حرف زدن نمیداد. دیانا هم
زرنگی کرده بود.

-درسته که در حال حاضر ماریلا نمی‌تونه راحت امورات زندگیش رو بگذرونه
ولی درست نیست که مانع پیشرفت تو بشه. من خودم تنهایی کشیدم ولی باهاش
کنار اومدم.

آنه که تا حالا ساکت نشسته بود گفت: "خانم باری، وقتی ماریلا شنید میخوام
از بورس تحصیلی بگذرم شدیدا مخالفت کرد ولی من با تمام مخالفتهای ماریلا،
سر تصمیمم ایستادم. از این بابت هم پشیمون نیستم. من تصمیمم رو گرفتم و
کسی هم نمی‌تونه عوضش کنه."

با همه این حرفها خانم باری قانع نشد.

-خانم باری من اینقدر بی‌خرد نیستم که به حرفهای شما بخندم. من میدونم که
شما خیر و صلاح منو میخواین. قبل از اینکه به گرین‌گیبلز بیام نه اهمیتی
داشتم، نه کسی منو می‌دید. برای همین من تمام تصمیماتم رو خودم می‌گرفتم.
امروز فهمیدم چقدر ارزشمنده که دوستای آدم در مواقع حساس به فکر آدم باشن
اما در نهایت آدم باید برای زندگی روشی رو انتخاب کنه که منطقیه و
مناسبه.

-خب... در این مورد حق با توست. بنابراین تو پستی‌ها و بلندیهای راهی که
انتخاب کردی رو سنجیدی. این باعث خوشحالی منه امیدوارم موفق باشی.

آنه از خانواده باری خداحافظی کرد و بازم از اینکه مزرعه اونا رو اجاره
کردن تشکر کرد. عمه ژوزفین هم به ماریلا، برای داشتن چنین دختری غبطه
میخورد. اون شب، آنه برای ماریلا داستان شوالیه‌ها رو خوند ولی ماریلا
اینقدر خسته بود که خیلی زود خوابش برد. فردای اون روز، آنه مثل همیشه سر
خاک متیو میرفت تا کمی با متیو حرف بزنه و ببینه گل سرخی که کاشته در چه
وضعیه. سر راه از اراده پست رد میشد که فهمید دوتا نامه براش اومده. یکی
از طرف خانم استیسی و یکی از طرف دوست کالجش، استلا. آنه روی نیمکت بیرون
اراده پست نشست و نامه استلا رو خوند. استلا توی نامه نوشته بود که در
امتحان کالج ردموند قبول شده. آنه از خوندن این خبر خیلی خوشحال شد.
استلا از اینکه با آنه همکلاس میشد اشتیاق فراوونی داشت. در آخر از آنه
خواست بنویسه کی میاد و اینکه به خونه خانم باری میره یا نه چون میخواست
خودش به ایستگاه بیاد. آنه زمزمه کرد: "استلا از صمیم قلب بهت تبریک
میگم." آنه با وجود اینکه از این پیشامد خوشحال شده بود، ولی از اینکه
استلا از تصمیمش خبر نداشت افکارش پریشون شده بود. سر مزار متیو، همینطور
که به گلها آب میداد گفت: "متیو، حتی استلا هم به کالج ردموند میره ولی
من نمیرم. باید بهت بگم، این احساس بیخود و مسخره هنوز ذهنم رو مشغول
کرده. من میرم به مدرسه أونلی و اینو مدیون گیلبرتم. اون به خاطر من خودش
رو به یه جای دیگه منتقل کرد. من در مقابل این فداکاری چی می‌تونم بگم؟"
آنه بعد از آب دادن به گلی که کاشته بود، مزار متیو رو ترک کرد و زیر
درختی نشست. بعد از درد دل با متیو، احساس سبکی میکرد. آنه نامه خانم
استیسی رو نگه داشته بود چون خانم استیسی از بورس تحصیلی و موفقیت آنه
نوشته بود و بهش افتخار کرده بود. آنه با صدای خانم آلن، که داشت صداش
میکرد به خودش اومد و با اون همراه شد.

-من می‌تونم در مدرسه أونلی معلم بشم.

-خوشحالم. چیزی که جالبه اینه که تقریبا همه بچه‌های مدرسه أونلی که دوره
کالج رو گذروندن، اینجا می‌مونن؛ بنابراین تمام جاهای خالی توسط شما پر
میشه. همه شما با استعداد هستین و اگه دست به دست هم بدین، بچه‌های خوبی
برای أونلی تربیت میکنین.
گیلبرت بلیت در حال بیرون اومدن از خونه بود که دید آنه شرلی داره به این
طرف میاد. بر خلاف گیلبرت که خوشحال شد و به روی خودش نمی‌آورد، چهره آنه
کمی نگران به نظر می‌رسید. گیلبرت داشت میرفت که آنه گفت: "لطفا صبر کن
من دنبال فرصتی می‌گشتم که از تو تشکر کنم. کاری که تو کردی خیلی انسانی
بود؛ من هنوز نمیدونم چطوری می‌تونم از این همه گذشت تو سپاسگذار باشم."

-میدونی چیه، گذشت کردن اونقدرها هم سخت نیست که تو فکر میکنی. خوشحالم
که تونستم کاری بکنم. حالا باهم می‌تونیم به دیگران کمک کنیم. می‌تونم
ازت خواهش کنم که به خواستگاری من جواب مثبت بدی؟

-راستش رو بخوای خیلی وقته که تو رو بخشیدم ولی در مورد این موضوع اجازه
بده خوب فکرهام رو بکنم بعد جواب بدم... ام... میدونی، احساس عجیبی دارم.
من باید با ماریلا مشورت کنم. وقتی تصمیمم رو گرفتم ماریلا به مادرت خبر
میده.

اونا تا نزدیک خونه کاتبرت‌ها باهم قدم میزدن و حرف میزدن. بعدش نزدیک
خونه ایستادن ولی حرفهاشون ادامه داشت. ماریلا که برای جمع کردن تخم
مرغها اومده بود بیرون، اونا رو دید ولی آنه و گیلبرت متوجه ماریلا نشدن.
ماریلا موقع جمع کردن تخم مرغ با خودش گفت: "با فداکاری که گیلبرت کرده
می‌تونه شوهر خوبی برای آنه باشه. شاید خواست خدا این بوده." ماریلا کارش
رو تموم کرده بود و به خونه برگشته بود ولی اونا همچنان در حال حرف زدن
بودن. بالاخره حرفهاشون تموم شد و هر کدوم به سمتی که باید میرفتن،
دویدن. آنه دم در از خوشحالی چرخی زد و در رو باز کرد و گفت: "سلام
ماریلا می‌بخشید اگه دیر اومدم."

-فقط دلواپس شدم.

-آه چرا تو میز رو چیدی؟

-چیدن میز که برام ممنوع نیست. دکتر گفته کاری نکنم که به چشمام فشار
بیاد؛ این که دیگه چیزی نیست.

-باشه هر چی تو بگی.

آنه به طرف ظرفشویی رفت و ماریلا پرسید: "راستی آنه گیلبرت در مورد
خواستگاری مادرش از تو، حرفی زد یا نه؟"

آنه سرخ و سفید شد و گفت: "آ... بله همه چیز رو تعریف کرد ولی من گفتم
باید با شما مشورت کنم." ماریلا با خنده گفت: "البته مادرش قبلا هم یه
صحبتهایی با من کرده بود. اگه نظر منو بخوای حرفی ندارم."

-من مخالف نیستم، درسته که قبلا دشمنم بود ولی هر دو تصمیم گرفتیم به
همکلاسیهایمان کمک کنیم تا أونلی سربلند باشه اما... ماریلا... یعنی شما
جدا نظرتون همین بود؟

-اوه بله خیلی هم جدی گفتم.

-اما ماریلا من دلهره عجیبی دارم... تصمیم گیری برام سخت شده. دلم میخواد
بیشتر فکر کنم چون به آینده‌ام بستگی داره.

بعد از اینکه ماریلا خوابید، آنه پشت میز تحریرش نشست تا جواب نامه‌ها رو
بده. نامه خانم استیسی رو سه بار نوشت و پاره کرد و ریخت دور چون از
انشاء خودش خوشش نیومد. آخه حوصله‌اش رو نداشت. دلش میخواست کنار پنجره
بشینه و از نسیمی که پاورچین پاورچین از لا به لای شاخه‌ها میومد، لذت
ببره. بوی عطر گلها دور تا دور خونه رو احاطه کرده بود.

"استلای عزیز، امروز هنگامی که نامه تو را خواندم، یک لحظه قلبم فشرده
شد. زیرا تو خوشحال بودی از اینکه باهم، پشت یک میز و نیمکت خواهیم نشست.
اما متأسفانه سعادت مرا یاری نخواهد کرد. وقتی اینجا جلوی پنجره می‌نشنیم
و بوی تند نعنا را استشمام میکنم، کلاه برفی کوهسار را می‌بینم، از خودم
می‌پرسم چرا میخواستی خودت را از این زیبایی محروم کنی؟ اکنون میدانم
آینده‌ام چه خواهد بود و چرخ زندگی‌ام چگونه خواهد چرخید. من می‌خواستم
معلم شوم و اکنون باید در مدرسه‌ای که زمانی خودم پشت میز و نیمکت آن
نشسته بودم تدریس کنم و این برایم مسرت بخش است. با اغلب دوستان مدرسه‌ام
تفاهم کامل دارم به طوری که باهم بیمان بسته‌ایم برای شهرمان أونلی،
خدمتگذار صادقی باشیم. همانگونه که معلمهای ما بودند. استلا در جاده
زندگی هر انسانی پیچ و خم هایی وجود دارد و هرگز کسی نمیداند پشت اولین
پیچ یا دومین پیچ، چه چیزی نهفته است. در این لحظه، در این ساعت، فقط این
را می‌دانم که در اولین پیچ و خم زندگی‌ام، موانع زیادی قرار گرفته است و
همانطور که گفتم، این مرا خوشحال خواهد کرد. استلا دلم میخواهد در پیچ و
خم بعدی زندگی‌ام رویاهای سبز و قشنگم جان بگیرند و مانند پرنده‌ها بر
فراز قله‌های مرتفع، به پرواز درآیند. تصور میکنم اگر انسان رویایی
نداشته باشد، در افق چیزی نخواهد دید، در آب آینه نخواهد یافت، در میان
گلهای هزار رنگ رنگی نخواهد دید، در میان امیدها امیدی نخواهد یافت و
ناخشنود خواهد شد. من رویاهایم را می‌ستایم و گرین‌گیبلز را وطن خود، و
 زادگاهم می‌دانم.

..



تاريخ : یکشنبه دوازدهم خرداد 1392 | 8:58 | نویسنده : دیانا باری |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.